خرید بک لینک

درباره سایت

خانوم کم حرف :)

آخرین مطالب

امکانات وب

دوباره درگیر جریانی  شدم ک سالها پیش  فکرم را درگیر کرده بود ... روزهایی ک  منتظرم  خالص تر باشند و زودتر مرا ب نتیجه ی دلخواهم برسانند . :)

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 21:45

امروز اسمان دلبری میکرد . وای ک من عاشق این ابرهای آسمانم . خدایا سپاس از اینهمه زیبایییییییییی 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 21:45

اندوه بزرگی است چه بـــــاشی ، چه نٓبـــــــ اشی 

یه همچی حالیم الان ؛)))) 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 21:45

خیلی وقت است  بیخبرم ازش ... آخرین بار پیام داد ک زلزله شده اونجا حالت خوبه :) تا امروز ک وبلاگشو دیدم . زده بود داره میره از ایران :( دوستیهای مجازی برای خیلیها بی ارزشند اما برای من  او  از خیلی آدمهای واقعی مردتر و با ارزش تر بود .خیلی چیزها از او آموختم  مثل امید داشتن و تلاش  برای رسیدن ب هدف ....آدمی ک بر خلاف خیلی ها فقط عمل کرد و زندگی و برای خانوادش بهشت کرد امیدوارم هر جای دنیا ک هستی  موفق باشی پسر جوان و دوس داشتنی :) 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 21:45

روزی ک رفتم شرکت دو تا قناری اضافه شده بود .  توی دو تا قفس و از هم دور !؟! میگم چرا اینجوری ! میگه اینا وقت جفت گیریشونه ! از هم جدا گذاشتنشون ک ب هم بیشتر میل پیدا کنن ! یه کاغذ هم گذاشته بودن کف قفس ک هر وقت از فشاری ک بهش میاد o 0 بره و اونو نوک بزنه و پاره کنه و از روی اون مشخص شه ک کی نیازش بیشتره ... خیره موندم بهشون ! میگفت صداشون اذییتت میکنه ؟. منم اولش حواسم پرت میشد بعدش عادت کردم !!! داشتم به ان دوتا فکر میکردم ک یک روزی بدون اجازه اینها رو میزاشتم تو یه قفس ک از روی نیاز ادای عاشقااا رو در نیارن و خودشون و ب در و دیوار اون قفس لعنتی نزنن .... 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 21:15

امروز ناخودآگاه وقت زنگ خوردن گوشیم منتظر دیدن اسمش بودم !!! از آن انتظار های ناشدنی 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 21:15

+بیدارین ؟

-بله 

+ میای بریم پرواز ...

- o 0 چی؟!؟

+ میگه چشماتو ببند و ب هیچی فکر نکن 

- :)

به همین راحتی 

 از اتاق فرمان اشاره میکنن برای اولین پرواز خوب بود ...


و من مست میشوم از این حس خوب . ب همین اسانی

1:11

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 21:15

همیشه روزهای نزدیک ب تولدم را خیلی دوست میداشتم .همیشه شیطنت میکنم نا خواسته :) خانه را روی سرم میگذارم با جیغ جیغ ها و رقص های لحظه ایم اما در حقیقت تولد فقط غم دارد....امروز داشتم فکر میکنم هیچوقت اتفاق سورپرایزی نداشتم یا مثلن کسی ک با هدیه ای مرا خیلی خوشحال کرده باشد :) اما یکی هست ک هر سال و هر سال دقیقن مرا یادش است و تولدم را تبریک میگوید .من ب عشق همان یک نفر هر سال را کمتر غمگینی تولد میگیرم :)عاشقتم دوست جون 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 21:15

مامان گفت ماشینتو نشور بارون میباره ... محکمتر از همیشه شستمش گفتم اگر ب ماشین منه بزار ک بباره ... امروز همه ی ماشینهایی ک دیدم برق میزدند از تمیزی ..... خدایاااااااااا بارووووووووون 

+ استرس 

+امروز فهمیدم سی و یک سال پیش روز تولدم چهارشنبه بود. نیمه شب . 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 21:15

بهش گفتم چجوری میتونی فراموشم کنی ؟!؟ گفت فیلم میبینم ک حواسم پرت شه... امشب بعد از کلی وقت ک برای یک فیلم دیدن یا مرور رو ی فیلمها وقت نداشتم رفتم سراغ  فولدر فیلمهام ... باید فکر شبهایم را پرت میکردم اما نمیدانم چرا توی فیلمهای من همه ی مردها ادمهای باشعوری بودند یا رابطه از زن و شوهری بیشتر دوستانه بود تا رابطه سنگین و تعریف نشده زن و شوهری! حواسم از فیلم پرت تو شده بود ... ب تصمیم اشتباهم برای کوتاه امدن از جواب نع گفتن ب تو و اشتباه کردنم در تصور اینکه تو  ادم  متفاوتی هستی ! - دیروز زوجی در نزدیکی من بی توجه ب حضورم دعوا میکردند  باز هم خدا را شکر کردم ک حداقل از این بابت خیالم اسوده تر است ...

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 21:15

در یک حرکت غیر منتظره تولدم سورپرایز بود ؛) و هدیه ها هم بسیار دوس داشتنی !!!! دقیقن لباسی ک دلم میخواست و وسایلی ک بهشان فکر کرده بودم :)))))خدایا شکر و تشکر بخاطر مهربانیت ک همیشگیست . 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 21:15

ماجراهای عجیبی است ... از پیدا شدن سر و کله ادمهایی ییهویی در اطرافم تا رسیدن ب چیزهایی ک این اواخر بهشان فکر میکردم . اینبار هم دنیا دارد میرقصاند و من هم ک رقصنده ناشی ای بوده ام  ک بلد نبوده ام با تو برقصم اما از این فریبنده بودنت خوشم آمده ... گرچه گاهی به تو دل دادم اما با این همه تجربه هنوز نفهمیدی ک این منم ک میزنم و تو برایم میرقصی با ادمهایت :) همیشه کنار گود ایستاده ام و از دور ب حرکتت و حکمتت چشم دوختم ک اینبار چه بازی ای برایم قرار است رو کنی ؟!؟ یا من برایت رو کنم ؟!؟ 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 4:54

میدانی کجای رفتنت درد دارد ؟  آنجایش ک یکی مینشیند درونت و میگوید من ک گفتم من ک گفتم من ک گفتم او آدم ماندنش نبود ....

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 4:54

فریم عینکم را عوض کرده ام ... ابروهایم  انگار بهتر ب چشم می آیند و چشمهایم !!! مدل موهایم جور خاصی میخوابد روی فریمم ... فانتزی های این روزها  !!! یک جوری این دوهفته را تغییر کرده ام ک از جلوی ایینه ک رد میشوم بر میگردم و ب دخترک توی آیینه خیره میشوم .... اما اینبار باید یک چیزهایی عوض شود ... 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 4:54

امروز هی راه رفتم هی ب همه چیز آنجا گیر دادم هی غر زدم :))) استاد میگفت غر هاتو رو کاغذ بنویس برام بفرست ک من رفعشون کنم ؛) 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 4:54

بعد از اووووه وقت شب برای انجام طراحی بیدار ماندم ... موسیقی  گوش دادم ... کمر درد ... چشمان پر از خستگی ... و باز هم جست و خیز های توی هارد و عکس دیدن  های یکهویی ...دلم ک تنگ نع اما یاد آن روزهایی افتادم ک جغدانه میزیستم :/

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 4:54

این روز ها همه چیز مزه ی کودکی میدهند عجیب عجیب و غریب 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

داشتم درباره ی مرگ حرف میزدم .. نمیدانم چرا بحث های این روزهایم میپیچد ب آن سمت ... داشتم میگفتم فکر میکنم آنقدر ها هم سخت نباید باشد شب تاریک بود و خیابان خلوت باز هم از ارزوی چگونه مردنم گفتم از اینکه خوشحالم دیگر او نیست ک مسعولش باشم انگار ب موقعیت چند ماه پیش بر گشته باشم عمیق تر اما نترس تر ! دلم بیشتر از جمع دو نفره را تحمل نمیکند . حوصله شلوغی را ندارم  حتی سر کار هم نمیروم ... تصمیمم را گرفته ام .  عاشق سکوت و آرامش این روزهایم . . .

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

به همین سه ماهـ قسم

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

حس ورونیکا را دارم .

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

ینی میشود این روزها هم تمام شوند. ینی میشود معجزه شود . فقط امیدم ب یک حادثه عجیب غریب است . 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

میزنند به ماشینت ... میزنند به دلت ... میزنند به حالت و ......  میروند. 

چه رسم بدی دارند اینان. 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

خوابهایم باز هم  به سراغم آمده اند.  پر از جزییات و اتفاق. باز هم گریزانم از خواب  و دیگر شب بخیر ندارم و صبح بخیر هایت را 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

میدانی من هر بار از کنار ان عینک فروشی لعنتی رد میشوم فکر میکنم ک تو هستی و با هم میرویم آن فریم ها را میگیریم. هر بار ک خواستیم و یا تو وقت نداشتی یا من یا تو پول نداشتی یا من ... . مغازه اش کوچک است اما قرارمان بود ... دیشب رد میشدم از کنارش  استپ کردم یکهو ..... دلم نمیخواست اما انگار مرا کشیدی آن تو ... پوشیدمش و خندیدی ... بغض کردم و نخواستم بخرم اما توان نه گفتن نداشتم یک حسی میگفت بهت میاد میگفتم نع باز همان حوصله همیشگی بود ... خریدمش در عرض ده دقیقه و باورم نمیشد من سخت پسند ... 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

میگه تو یه شرایطی حاضری ب هر چیزی چنگ بزنی ... گرچه درک درستی از شرایطم نداره و حتی ازم نپرسید ک قضیه چیه اما حرف عجیبی بود . از همان حرفها ک یکهو قلب آدم می ایستد همه جا یکهو بی رنگ میشود و همه چیز ساکن ... تو هستی و انگشت اتهام به سمتت ... بلند میشوی از خودت میروی  آن بالا به خودت خیره میشوی ک یک گوشه بی حرکت ب روبرویت خیره شدی .. بعد دلت برای خودت هم میسوزد و البته شرمگین میشوی . دلت میخواهد تو هم بنشینی و بیخیال همه چیز شوی  اما نمیشود . میروی روبرویش انقدر حرف میزنی آنقدر دلیل میچینی آنقدر بهانه های خوب برای زندگیت پیدا میکنی ک بخندد ... قرار نیست ک یک شبه همه چیز عوض شود اما همین ک دیگر ب روبرویش خیره نمیماند ینی هنوز هم میخواهد ک باشد. 

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

امروز اتفاق های خوبی افتاد ! نمیدانم هر چقدر هم ک روشن فکر باشی و مدرن فکر کنی یا یک سری حرفها  و عقاید را ساخته ذهن بشر بدانی اما یک چیزهایی را هم نمیشود انکار کرد . مثل خواب چند شب پیش ... انگار انرژی مضاعف پیچیده باشه توی سلولهای خانه ... و به یک روز نرسیده نیت مادر براورده شده باشد . جالب است ک این چند روز داشتم ب نیت ها فکر میکردم . ب اینکه شب قبل از اینکه مراسمی ب یاد عزیزی داشته باشیم انگار ثوابش رسیده باشد و به این حرف خدا اعتقاد پیدا میکنم ک کارها فقط با نیات سنجیده میشوند ... و این دو اتفاق همزمان ! عجیب بود و امیدوارم ب خیر تمام شوند ک البته اگر هم نشود برای من درس خوبی بود !!!!

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 1:04

صفحه بندی